₪×ღ♥ღ.........ღ♥ღ×₪
....♥♥..آخه چرا...♥♥....
بعد عمری اووووووووووووومدوم بالاخره....... اول از همه میگم که سال نو مبارک انشالله سال خوبی داشته باشید بعدشم میخوام از مینا تشکر کنم شاید این یه خداحافظی برای همیشه باشه شایدم نباشه من که امیدوارم بازم ببینمتون اگه شرایط جور بشه:گل از همه ی دوستان هم تشکر میکنم که با نظراتشون ما را همراهی کردن ممنون مرسی:گل خیلی ممنون مینا جون دوست دارم :بوس مینا نوشت : عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است. عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن
است. عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است. عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست
بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.(این رو اینجا گذاشتم چون از فروغ یاد گرفتم) قالبمون خوشمله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به افتخار آبجی عسلم گذاشتم........ خوب چه خبرا؟؟؟ وای میدونید هیچی درس نخوندم...........به قول بابا بزرگ (هی وای من) این روزا دیگه حوصله تعطیلی رو ندارم......... وای ی ماجرا بگم...دیروز با دوستام رفتم کوه....اینقد خوش گذشت(جاتون خالی).. به ی گروه دختر پسر که خیلی بچه های باحالی بودن بعدش نشستیم صبونه خوردیم و کلی شیطونی کردیم...بعدش رفتیم بالا تا رسیدیم به ی جا که ی حوضچه ی کوچیک درست کردن که کلی همدیگرو خیس کردیم و دنبال هم کردیم.... اونجا ی ایستگاه اوژانسم بود این ماموراش وایساده بودن به ما و شیطونیامون میخندیدن و ی خونوادم که پکیده بودن از خنده....... بعد چی شد..................!!!! ی دفعه ی زن و شوهر داشتن رد میشدن بعد ی دفعه مرده شروع کرد به دعوا که چرا اینجا اینقد آب بازی میکیند(یارو حالش خوب نبود) جالب اینجاست ی قطره آب هم بش نخورده بود ولی میگفت من نمیخام خیس بشم.... فکر کنم با زنش دعواش شده بود اومد سر ما خالی کرد......... خلاصه بعده کلی شیطونی اومدیم پایین.....بین راه ی پیرمردی وایساد برامو شعر خوند...اون میخوند و ما دست میزدیم....... حالا چی میخوند ""وا ویلا لیلی......دوست دارم خیلی........................"" خیلی مرده با صفایی بود....... آخه ما خودمون میخوندیم و دست میزدیم ی دفه اونم وایساد و با ما خوند ما که همه شعر و بلد نبودیم ولی اون کامل خوند وای که چقد این شعر قشنگ بود........ بعد اومدیم پایین دیدیم اون گروه دختر پسرا هنوز هستن تازه داشتن تولد میگرفتن پسراشون پا شدن رقصیدن..یکیشون میخاست رقص چاقو بره ولی بلد نبود..........ی صحنه ای بود....... بعدم ی گروه (برادران بسیجی) اومدن بهشون تذکر دادن.....(چقد ضاااااااایع شدن) بعد اومدیم پارک پایین کوه و ناهار خوریدمو و برگشتیم خونه.......... جاتون خالی خیلی خوش گذشت................. فروووووووووغ دلم برات تنگ شده.......... چرا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فررروووووووووغ............

که این وبا تنهایی چرخوند و این همه تو این وب از من یاد کرد وازش معذرت میخوام چون نتونستم به وب سر بزنم و بگم که فکر نکنم دیگه هم بتونم بیام و باید خودت به تنهایی این وبوووووووووووووو بچرخونی و میدونم که میتونی چون تا اینجاشم تنهایی اینجا را چرخوندی:گل
...خوبین؟؟؟..........منم خوفم..........



.اول راه که رسیدیم
![]()
(برا آقاهه)
..........

![]()
![]()
![]()




